خراش هایی از جنس عشق
چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباس هایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه نزدیک خانه شان شیرجه زد.
مـادرش از پنجره نگاهش می کرد واز شادی کودکش لذت می برد ... مـادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.مـادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید وفریادکنان پسرش را صدا زد.پسرک سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد.مـادر از راه رسید واز روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر راباقدرت می کشید ولی عشق مـادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود صدای فریاد مادر را شنید به طرف آنها دوید وبا چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند.دو ماه گذشت تا پسر بهبود پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازویش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد. پسر با ناراحتی زخم های پا را نشان داد. سپس با غـرور بـازویش را نشان داد وگفت :« این زخم ها را دوست دارم. اینها خراش های عشق مادرم به من هستند.»
نـتـیـجـــه :
به خاطر داشته باش که گاهی مثل یک کودک قدر شناس خراش های عشق خداوند را به خودت نشان بده خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند.
------------------------------------------------------------------------------------------------
وزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست(یوگا) به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
با سرعت حرکت نکنید
روزی مرد ثروتمندی در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت از خیابان کم رفت وآمدی می گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . مرد سریع پیاده شد ودید که اتومبیلش صدمه دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را تنبیه کند.
پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخ دار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت : اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . برای آنکه شما را متوقف کنم نا چار شدم از این پاره آجر استفاده کنم .
مرد با شنیدن حرف های پسرک متاثر شد و به فکر فرو رفت .... او برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند و سوار ماشینش شد و رفت.
نـتــیــجــه : در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما به طرف تان پاره آجر پرتاب کنند. به اطرافتان بیشتر دقت کنید .
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دوست داشتن
روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته بود ودر بیابان می رفت .....
از او پرسیدند : کجا می روی ؟
او گفت : می خواهم این دانـه را برای دوستم ببرم که در شهری دیگر زندگی می کند
گفتند : چه کار بیهوده ای ! تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمی توانی این همه راه را پشت سر بگذاری واز کوهستان وجنگل بگذری تا به او برسی .
مورچه گفت : مهم نیست ! همین که من در این مسیر باشم او خود می فهمد که دوستش دارم ...
-----------------------------------------------------------------------------------------
دسته گلی برای مادر
مردی در یک مغازه گل فروشی ایستاده بود ومی خواست دسته گلی برای مادرش که درشهر دیگری زندگی می کرد سفارش بدهد تا برایش پست کنند. وقتی ازگل فروشی خارج شد دختر کوچکی را دید که روی جدول کنار خیابان نشسته بود وهق هق گریه می کرد ! مرد نزدیک رفت وپرسید :دختر خوبم چرا گریه می کنی ؟
دختر درحالی که گریه می کرد گفت : می خواهم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی پول کافی ندارم .
مرد لبخندی زد وگفت : با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز خوشگل می خرم .
وقتی از گل فروشی خارج شدند مرد از دخترک پرسید: مادرت کجاست عزیزم؟ دخترک دست مرد را گرفت وبا دست دیگر به قبرستان انتهای خیابان اشاره کرد .
مرد با آن دخترکوچولو به قبرستان رفتند وآن دختر روی یک قبر تازه نشست وگل را آنجا گذاشت. مرد دلش گرفت وطاقت نیاورد ...... سریع به گل فروشی برگشت . سفارش پست کردن دسته گل را پس گرفت و 500 کیلومتر رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش تقدیم کند .
نتیجـه :
آدم ها تا وقتی کوچیکن ، دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن .
وقتی بزرگتر میشن پول دارن اما وقت ندارن.
وقتی هم پیر میشن پول دارن وقت هم دارن ، اما .... مــادر ندارن !!
بـه یـاد همـه مــادرهـای دنیـا